تبلیغات
Architectural's Webneveshts

...

تاریخ:جمعه 14 مهر 1391-04:32 ب.ظ

می خام برگردم دانشگاه می خام تنها باشم دوست دارم دو رو بری هام اصلا منو نبینن ای خدا این دو ماه خوب بود خودم رو پیدا کردم ولی از حرفای ناامید کننده ، غرغر ها، و صد البته یه فضازمان پر شده از حرف هایی ک به تنها جایی ک تکیه ندارن عقله خسته شدم می خام برم توی تنهایی خودم!!! همین ... سر جدتون ولم کنین ...




در علت حرافی های بنده

تاریخ:سه شنبه 7 شهریور 1391-07:47 ب.ظ

یه چیز خیلی خیلی مهم وجود داره و اون این که برای من حرف زدن خیلی بیشتر از صرف حرف زدن اهمیت داره حرف زدن با شیطنت کردن؛ مخاطب رو به بیراهه بردن ؛ شکستن ساختار های معمول؛ طنز؛ و به چالش کشیدن ساختارهای زبانی نوعی تفریح، ورزش ذهنی و  مایه ی لذت و با به چالش کشیدن افکار خودم ؛ به ازمون بردن انگاره های تثبیت شده ی ذهنی ام؛ پرس و جو در مورد مسایل مبهمی که در مکالمات معمول، بقیه به راحتی از ان ها می گذرند و همین طور بیان مفاهیم بالادستی بافته شده ی زندگیم همه  و همه نوعی پژوهش و جست و جو برای یافتن حقیقت و با واگویه کردن پندارها، دغدغه ها و  افکارم مایه ی جمع بندی و مدون کردن آنچیزهای نانوشته ی ذهنم است. مثال اتم این مورد آخر همین یادداشت!!

 

+برای مورد دوم رجوع کنید به پست (این رو زها محتاج واژه هایم در وبلاگ)  + برا یمورد دوم به (بلبلشو)  + ...

+یه مورد مشابه اما در نوشتن (به جای این جا ک حرف زدنه) رو می شه در پست (نوشتن به مثابه درمان) دید!




در حال جابجایی هستم ...

تاریخ:پنجشنبه 15 تیر 1391-08:50 ب.ظ


موقتا تعطیل هرچند چندان هم بروز نبودیم ...



این روزها محتاج "واژه" هایم

تاریخ:شنبه 10 تیر 1391-12:40 ق.ظ

مدت هاست به واژه ها محتاج شدم "واژه ها"نه از این بابت که فرضا ابزار نوشتنند و نه حتی از این بابت که نمی توانم خواسته ها، امیال و افکارم را درست و حسابی داخل متن و کلام، شفاها و کتبا بنویسم. این روزها دنبال کسی هستم که با تیزی "واژه"فلک را سقف بشکافد و طرحی نو دراندازد.

این روزها منتظرم تا کسی لبّ مطلب هایم را از میان هیاهوی کلمات ربط و بی ربطم بفهمد و با گفتن "واژه" ای مرا از قفس افکار هزاران بار جویده شده ام برهاند و پنجره ای نو برایم بگشاید ...

این روزها محتاج "واژه" هایم



نوشتن به مثابه ی درمان!

تاریخ:جمعه 29 اردیبهشت 1391-12:16 ب.ظ

به نام خدا و به یاد بهترین دوست و شاید تاثیرگذارترین

کوتاه می نویسم امروز به یه چیز خیلی، خیلی جالب رسیدم زمانی فقط می خوندم و می دیدیم و ... تا این ک یکی از دوستی عزیز پیامی برام آورد و از اون رو زبه بعد من شروع به نوشتن کردم کاری ک باعث شد هر روز بیشتر ایده های مبهم ذهنم روشن شه البته نه نوشتن توی وبلاگ و ... بلکه منظورم نوشتن همه ی آرزوها، اهداف ، راه ها و ... توی زندگی شخصی ام و هم توی معماری بود زمانی می خاستم چنین حرف هایی رو مدون تر توی یه پست به اسم "چگونه نگاره ها می نگارند؟"  جمع کنم اون موقع تصورم در مورد نوشتن و تاثیرش در زندگی ام این بود که مثلا برام دو تا رویکرد یه انگارانه و تکه انگارانه رو باز کرد بعد همین ها جلوتر رفتن و با همگرایی و واگرایی، تفکر چپ مغز و راست مغز و ... گره خوردن و ... یعنی نوشتن پستی توی وبلاگم مثلا اپوزوسیون نمایی و ... باعث می شد با مقایسه اش با فرایند طراحی ام به یه سری چیزای جدید توی نحوه ی نگرشم توی معماری برسم چیزهایی که مبهم و ناخوداگاه اتفاق می افتادن اما با نوشتن روشن تر و روشن تر می شدن و ...

تا این جا نوشتن ابزار بیشتر شناختن خودم بود و همه ی چیزهای مبهم و ناخوداگاهی ک در ذهنم می گذشت اما بعدا چیزهای دیگه ای هم اتفاق افتادن مثل چیزی ک امروز بهش رسیدم "نوشتن برای درمان!" و این نوشتن نه فقط برای تسکین آلام وناراحتی ها و ... بلکه امروز تصمیم گرفتم تا اشتباهی رو که دو ترم بعد از طرح 2 کردم رو جبران کنم اتفاقی ک در همه ی شئون زندگی ام تاثیر گذاشته واگرایی، بیدقتی، شلختگی، و ... همه و همه باعث شدن تا من بتونم در این چندترم بیشترین تفکر واگرا رو داشته باشم (در مقایسه با خودم) مثل شروع یه درخت از پایه که سعی کردم بیشترین راه ها و شاخه های ممکن رو برای ادامه کشف کنم اما چیزی رو ههم از دست دادم و اون پیگیری، صبر، حوصله، کارزیاد، منظم بودن و محکم بودن (firm) بودنه که برای این ک بالاخره یکی از اون شاخه ها رو باید انتخاب کنی و بری جلو و برای این کار نیاز به پیگیری داری و دیتیله کردن و حوصله داشتن و البته پذیرش این ک کمی هم جذاب و خلاقانه نیست ک دیگه از طراحی خارج شی!

اما امروز یه سری تصمیمات جدید گرفتم و اون درمان با همون ابزاریه ک به این جا رسیدم حالا هردو تفکر واگرا و همگرا رو لازم دارم و برای رسیدن بهش کنار همه ی تصمیماتی ک گرفتم می خام شروع کنم به نوشتن چیز هایی ک قبلا می نوشتم و لازمه اش همون ملزومات همگرایی، حوصله ، گذشتن و جرات رها کردن واگرایی اولیه و ... بوده.



. . .

تاریخ:سه شنبه 22 فروردین 1391-12:05 ق.ظ

خوب موضوع از اون جایی شروع شد که اواخر تابستان سال گذشته !! (سال 90) احساس کردم که موضوع معماری و طوراحی معماری دیگه از اون حالت جذاب و پیچیده ی خودش خارج شده و صرفا به قول خودم! چند ماه قبل (رجوع کنید به از رنجی که می بریم) :


"... همان ترم های 3 و 4 و در جریان مقدمات یک و دو "طراحی" برای شما واشکافی می شه اون رو یاد می گیرید و حالا در طرح های یک تا چند فقط قراره مصادیق مختلف معماری و البته استانداردهای هرکدوم رو یاد بگیریم، حالا این وسط شما در روندی صرفا تجربی فهمتان از معماری بسط پیدا می کنه و بیشتر می فهمیدش اما ناخودآگاه، تجربی و شاید کورکورانه!"

 از رنجی که می بریم - ساباط

 

  این موضوع واقعا منو رنج میداد چون بدون هیچ منطقی و مساله محوری ای (به قول دکتر (و نه استاد) مردمی)  ما صرفا به form generater تبدیل شده بودیم که بعد باید پلان ها رو راست و ریس می کردیم راستش رو بخواین گرچه ترم گذشته در طرح 3 حدودا 4 برابر سایر دوستانم کار کردم و نهایتا هم نمره ی یکسانی گرفتیم (البته  بی انصافی نکنیم نتیجه ی  این کارهام اصلا خوب نبود و کار نهایی چندان چنگی به دل نزد!) اما به هیچ وجه این اتفاق خوب رو که از ترم گذشته با "یک تجربه ی جدید!" (به احترام اولین وب نوشته ی مرتبط با تکه انگاری در وب) شروع شد رو کم ارزش نمی دونم. [1]

 

اما از کله شق بازی و به قول برخی دوستان قت بازی این ترم بگم این که به لطف برخی اساتید و البته یکی دو دوست خوب با دو نویسنده آشنا شدم اولی کریستوفر الکساندر و دومی هم سالینگاروسه. از اونجایی که مدت هاست کم کم به این نتیجه رسیدم که نوشتن و گفتن دو تا ابزار خیلی خوب برای صورت بندی مجدد مفاهیم ایده ها گفته ها و ... چیزهایی که در ذهنم می گذره هستند و تا چیزی رو که توی ذهنمه رو روی کاغذ دوباره و گاهی چندین بار صورت بندی نکنم چیزی جز یه مشت دیتا ی طبقه بندی نشده در ذهنم باقی نخواهند موند والبته آرامش عجیبی هم بعد این کار بهم دست میده تصمیم گرفتم با لحاظ کردن این نکته که این روز ها انگار کسی دور و برمون حوصله ی اراجیفمون رو نداره حداقل بنویسم تا کمی مجبور به روشن تر کردن ایده ها و افکار مبهم توی ذهنم بکنم.

 

یا علی تا بعد


پانوشت:

[1]: (مشروح! فعالیت های ترم قبل رو هم ان شالله در پستی به نام "گزارش یک طرح " خواهم نوشت که فکر می کنم بد نشه فعلا اون چیزی که الان در ذهنمه و کمی هم نوشتم شامل سه پست کوتاهه، 1- "فلسفیدن موزه ی سینما" :که در مورد مبانی نظری و ایده ها و استعاره های (metaphors)  کاره 2-"تکه انگار ی یک تجربه ی جدید" : که شامل شرح و توضیح روش طراحی به کار گرفته شده است و سومین پست هم شامل مستندات پروژه می شه )




به همین سادگی!

تاریخ:جمعه 18 فروردین 1391-10:44 ق.ظ

به همین سادگی!

متاسفانه با تهران آمدن و درس خوندن اونجا من بخشی از معنا دارترین قسمت های زندگی ام رو از دست دادم، چیزهایی که زندگی کردنن! این معنا شاید برعکس تمام چند پست قبل و بعد اصلا به هدف و  هرچیز منطقی توی این عالم ربطی ندارن بلکه به نظرم منطق خیلی عمیق تری دارن که دست علم و دو دو تا چهارتا و ... بهشون نمی رسه. چیزهایی درست از جنس کیفیت هایی مثلا توی فیلم " به همین سادگی" .

به سادگی سنگک خریدن دعوا کردن با مامان!! نگران شدن برای برادر کوچیکتر ، افتادن نور خورشید توی خونه و در همین حال دراز به دراز افتادن جلوی تلویزیون زیر نور این آفتاب و ... و البته چیز هایی که این چند سال دانشجویی برام نوستالژی شدن مثل برگشتن از مدرسه    و بوی کوکو ی مادرم و حتی جادوی شب! چیزی که ابهام و اسرار آمیز بودنش رو بچه های خوابگاه با صبح و شب بیدار بودن به هم ریختن و فرقی با روز نیمکنه.

عید امسال این ها رو بیشتر احساس می کنم . . . عیدتان مبارک




بلبشو!

تاریخ:سه شنبه 8 فروردین 1391-02:17 ب.ظ

یه سالی می شه که از خودم ناامید شدم که خوب بنویسم و البته مدون! چیزی که تا اون موقع بهش خیلی مقید بودم. یادمه دوستی بعد از پست " م بازدید از موزه ی سینما، یا سناریویی از بلند همتی دو دانشجوی معماری" لطف کرده بودند و نوشته بودند که: " خوب بود ولی مثل همیشه پر بار نبود" خارج از این بحث که ویرگول رو کجای این جمله بذاریم و گذشته و آینده مون رو به باد بدیم یا ندیم حقیقتی انکار نکردنی وجود داره و اون اینه که از تابستان سال گذشته به این ور نوشتن برام از ابزاری برای بیان مدون تجاربم توی زندگی درس و ... گاهی و البته صرفا گاهی !! به ابزاری برای آرام تر شدن و خالی کردن این ذهن بلبشو و البته شاید هم وسیله ی درد و دلی شده اون هم درست وقتی که اطرافم انگار کسی حوصله ی اراجیف بنده رو نداره!! بگذریم.

 

این روزها خیلی سرم شلوغ شده نه به خاطر پروژه ها  و ... یا حتی کارهای شخصی و ... نه بلکه یه جورایی احساس می کنم یه دنیا دغدغه و مشغله ی  طبقه بندی نشده و خام توی مغزم جمع شدن و منتظرن که توی یه دسته بندی درست و حسابی جای هر کدوم رو مشخص کنم. به طور مشخص  زندگی ام روز به روز در حال پیچیده تر شدنه و من درست شبیه دانش آموزی که تا دو روز پیش خیلی راحت عملیات 2 ضرب در 2 رو توی سیالی به اسم ذهنش به راحتی انجام می داد اما چند سال بعد برای حل مثلا سینوس ریشه دوم یه متغیر وابسته نیا ز به یه سیال دیگه مثل کاغذ و البته زبانی دیگه مثل زبان ریاضیات داره (همون نماد ها و ...) درست مثل همین بچه منم این روزا در به در دنبال یه تیکه کاغذ می گردم و یه جای دنج تا دو خط بنویسم بالا پایین کنم دغدغه ها رو دسته بندی کنم و ... اما افسوس که درست وقتی بعد بدبدختی کاغذ و جای دنج رو پیدا می کنم زبانی ندارم که با اون روی کاغذ بنویسم. اغلب مجبورم مثلا با کلماتی مثل محتوی معرفتی، بر ساخته ها، یه مفهوم استعاری و دیتا و . . . اون چیزهای مبهم و ناشناخته ی  توی ذهنم رو توضیح بدم در حالی که که همه ی این کلمات درست معنی "چیز" رو می دن و به همون اندازه ای هم که واژه ی "چیز" در معرفی یه مفهوم تواناست این واژه های معجول منم می تونن همون چیزی باشن که می خان باشن. خلاصه این روزا بدجوری دنبال لغات م.

علاوه بر همه ی این درهم ریختگی درونم، تمرکز و حواسمون رو هم به طور کامل از دست دادیم به جرات بگم گاهی شماره تلفن خونه رو هم یادم نمیاد یا  حتی اسم هم اتاقی هام و قص علی هذا ... الی ماشالله این روزها برام اتفاق می افته.




یکه انگاری – تکه انگاری

تاریخ:سه شنبه 10 آبان 1390-12:34 ق.ظ

یکه انگاری تکه انگاری

          دیدن کارهای بچه های دیگه ی کلاس نعمتی بود که حدود 2 ترمی (از اواسط طرح 1 و 2) است به علل و دلایلی از اون محروم بودم به خاطر دارم در یک دسته بندی صرفا فرمیِ کارهای بچه های کلاس، اوایل طرح یک به یه دسته بندی کلی رسیده بودم کار بعضی بچه ها یه هویت واحد و یکپارچه داشت اغلب به نظر می رسید از یه ایده ی محوری یا از یه حجم شاخص تشکیل شده گاهی حتی یه فرم خالص! و بر عکس اون کار بعضی از ترکیب چندین حجم یا ایده به وجود میومد.

 

در همون روزها تجربه ی چند طنز رو داشتم (در مدح خلیفه + آموزش گام به گام اپوزوسیون نمایی) (3) که ناخودآگاه وقتی در کنار این دسته بندی های فرمی قرار گرفتن به یه دسته بندی معنا دار تر در فرآیند طراحی منجر شدن: "یکه انگاری و تکه انگاری" چیزی که بعد ها توی اردوی مشهد همون سال با بحث کردن و توی سر و کله ی همدیگه زدن با ]حسین[خلیفه بسط پیدا کرد (1) و حالا کم کم وقتی این دسته بندی رو در کنار چیزایی که ترم های 3 و 4 توی مقدمات 1 و 2 یاد گفتیم قرار می گیره معنادارتر میشه البته این بین خوندن کتاب "تکه انگاری collage" دکتر ادیب (2) اونقدر منو به فکر انداخت که بتونم مطالب رو نظم و شاکله بدم(و شاید به به تعبیر دیگه انقدر پخته شد) که بتونم اون رو در قالب یه نوشته ی نسبتا کوتاه و مدون این جا بیارم.

 

شاید مساله و ریشه ی اصلی این موضوع درست از مقدمات 1 و 2 شروع می شه وقتی شما میتونید 2 روش کلی رو در دریافت و شناسایی یه حجم به طور واضح شناسایی کنید دو روشی که من با کمی پررویی برای اون ها اسامی دیگه ای می دم:

 

وقتی که در حال تحلیل حجمی و ... یک بنا باشیم:

1-     پیگیری و بالا و پایین کردن فرم برای دریافت حجم اصلی یا ایده ی اصلی طراح

2-     واگشایی حجم به احجام اولیه یا پیداکردن گوشه ها و ایده های شاخص کار منفک کردن ویژگی های کار  و ...

 

وقتی در مقام طراحی یک حجم باشیم:

1-     تاکید بر ایده ی اصلی و دفورم و دگرگونی در مراحل بعدی

2-     ترکیب چند حجم و ایده ی اولیه با هم

 

 

شاید با کمی سهل انگاری (و بی خیال شدن حساب و کتاب آخرت!! و خلاصه کمی ولنگاری و سربه هوایی) بشه ادعا کرد دو نوع شناخت و ادراک (و دریافت) و متعاقبا دو نوع طراحی شکل می گیره:رویکرد تکه انگارانه و یکه انگارانه!

 

یکه انگاری

در رویکرد اول یعنی یکه انگاری البته به زعم من فرد در مواجهه با یک مقوله (در این جا معماری) سریع به دنبال ایده ی محوری می گرده چیزی که در معنا و مصداق کالبدی و فرمال اون به مثال های ذکر شده در ابتدای این نوشته می رسیم و وقتی کمی باز تر فکر می کنیم کار های آدم هایی مثل فاستر در این گروه قرار می گیرند. یعنی وقتی چنین جیزی رو بسط میدیم یکه انگاری در طراحی به معنای تلاش برای یافتن یک ایده ی محوری و شکل دادن طرح حول و حوش این ایده ی محوری است حالا چه این ایده ی محوری حجمی باشه چه معماری سبز و ...

 

بررسی چند نمونه

توی دو نمونه ی پایین همون طور که می بینین حجم از یه ایده ی اصلی تشکیل شده حالا هرچه قدر هم که پیچیده باشه در اولی یه صفحه می شکنه و بالا و پایین میشه تا یه فرم فولد رو ایجاد کنه و در دومی 4 خط با حرکت در فضا حجمی رو برای یه ایستگاه اتوبوس فراهم می کنن جایی برای نشستن کیوسک و ...

 

 

 

تصویر بالایی توی عکس پایین رو از کارای خلیفه آوردم که ایده ی اولیه از ترکیب دو تا حجم خاص شکل گرفته (گرچه توی این کار داخلی ها خیلی متنوع اند اما موضوع منطق طراحی از ابتدا تا انتهاست) در کار دوم هم دو صفحه با هم درگیر می شن یکی معرف ایوان و دیگری فضای خونه بود (ایدهی اصلی فضای ایوان و ترکیبش با فضای اصلی خانه بود) در طی مراحل بعدی این صفحات سه تا می شن و فضاهای بیشتری می سازن.

 

 

کار آخر هم بنایی به اسم ZLATY ANDEL  (اگه ان شالله اسم معمار نباشه!!)  که وسط سرچ درباره ی کار استرلینگ پیداش کردم توجه کنید که با وجود پیچیدگی فرمی و نا آشنا بودنش بازهم در زمره ی یکه انگاری قرارش دادم.(البته صرفا از نظر فرم چون به نظر می رسه یه فرم پایه با دفورمه شدن به این شکل دراومده)

 

 

 

برای این که بیشتر با منطق نام گذاری "یکه انگارانه"  روی کارای خلق الله آشنا شین کار طرح 2 خودم رو هم گذاشتم توی این کار طراحی حول یه فضای اصلی داخلی که قراره فضای چندمنظوره ی مدرسه باشه (سالن امتحانات لابی کلاس ها و فضای بازی بچه ها در روزهای بارانی و ...) در مقطع می چرخه یعنی یه ایده ی محوری از ابتدای کار تا انتها هویت کلی کار رو شکل داده.

 

 

تکه انگاری

 

اما دررویکرد دوم یعنی تکه انگاری مساله ی طراحی در ابتدا از جهات متنوعی مورد بررسی قرار می گیره. مقادیر متنابهی "ریزاتود"های اولیه تولید می شه و بعد این مفاهیم اتودها پرسپکتیوها و ... روی هم قرارداده میشه (به نوعی کلاژ) و این طوری ما با جوابی روبرو میشم که در ذات خودش چندماهیتی پورورالیستی و چندگانه است. صورت فرمی این نوع نگرش رو فکر می کنم بین بچه های هم ورودی خودمون زیاد ببینیم حدود 20 -30 درصد دوستان!

 

"در معتایی که من قبلا ازش یاد می کردم که در مقابل یکه انگاری استفاده می کردم به معنی واگشایی اولیه در فرآیند طراحی و تولید مفاهیم است و بعد کلاژ کردن و سرهم بندی دوباره ی "ریزاتود"ها چیزی که میشه تاحدودی در سنت پست مدرنیست ها پیداش کرد"

 

این برداشت و تعریف تکه انگاری با چیزی که در کتاب دکتر ادیب پیدا  کردم متفاوت بود ان شالله فرصت شد خلاصه ای از اون کتاب رو هم میذارم.

 

مصادیق تکه انگارانه

 

گفتیم در تکه انگاری ابتدا به تولید ریز اتود هایی از موضوع می پردازیم در این مرحله در واقع ما به تولید سطوحی از معنی،  کالبد و ... دست زدیم مساله ی طراحی را واگشایی کرده و از آن مساله ی  اولیه مفاهیم و تصاویر (شامل پرسپکتیوها و  سایر نصاویر و خواسته های ذهنی) تولید کرده ایم در مرحله ی بعد با کلاژ و سرهم بندی و قرار دادن این مجموعه مفاهیم در یک ساختار وحدت بخش که ممکنه این ساختار کلی حتی یکی از ریزاتودها هم باشه این مجموعه رو گرد هم میاریم در این صورت به چیزی خواهیم رسید که پدیدارشناسان به اون وضوح لابیرنتی می گن:

 

آلدو ون آیک (Aldo Van Eyck) جنین محیطی را وضوح لابیرنتی می نامد: "محیطی همراه سطحی از معنای همیشه پنهان یا عمقی برای کشف شدن" پدیدارشناسی مکان- پروین پرتوی صفحه ی 164

 

            چنین چیزی درست در مقابل منطق یکه انگارانه قرار می گیره که به دنبال کشف محوری ترین چیز و دنبال کردن اونه (عکس حالت پرورالیستی تکه انگاری که سعی در ابراز هر چه بیشتر ادراکات متفاوت خودش از موضوع طراحی را دارد.)

 

در حالی که طراح و شهرساز خردگرا در پی آن است که وضوحی مطلق از معنی آشکار محیط را ایجاد نماید یا حتی موقعیتی بی طرفانه در خصوص خلق معنا به خود بگیرد، طراح و شهرساز پدیدارشناس در پی ایجاد محیطی است که به طور شاعرانه دارای ابهام (ambiguous) و واجد سطوح بی پایانی از معنی باشد.  پدیدارشناسی مکان- پروین پرتوی صفحه ی 163

 

            چنین چیزی بی سابقه نیست در معماری سنتی و در محیط های قدیمی همیشه چیزی از ابعاد وجودی مکان برای کشف شدن و پیدا شدن باقی می ماند. متن زیر از توصیف پدیدارشناسانه ای از شهر تسافات گزینش شده جایی که سنگ و چ.ب و خشت و ... و هم چنین محیط صریح و نیمه صریح آشکار و پنهان بر رووی هم کلاژ می شن.

 

... در حالی که حسی پایدار به ما میگوید که در این شهر مکان های زیادی برای کشف شدن و جست و جو کردن وجود دارد: گوشه های غیر منتظره، درهای نیمه باز و بالکن هایی که فقط بخشی از آن ها قابل رویت است، کرکره های نیمه باز و دیوارهای بلند سنگی، همگی انسان را به تخیل درباره ی آن چه دیده نمی شود  وا میدارند. .. پدیدارشناسی مکان- پروین پرتوی صفحه ی 207

 

 

 

متاسفانه چون به کارای بچه ها دسترسی نداشتم نتونستم از اون ها مثال بیارم خودمونم که از مقدمات یک تا حالا همش یکه تازی کردیم!! بابت همین کاری از استرلینگ گذاشتم که اتفاقا موضوع بحث مان با خلیفه بود! 

 

 

 

 

در نهایت خوشحال می شم دوستان حتما نظرشون رو بدن تا این موضوع برای خودم هم روشن تر بشه.

 

پانویس:

 

(1): خود این بحث به تنهایی پتانسیل  این رو داره که بعدا و سر فرصت یه چیزایی در موردش بنویسم اما همین قدر بگم بحث بعد این که از حرم اومدیم بیرون شروع شد با این سوال که به نظر می رسه معماری به قولی یکه انگارانه هیچ وقت نتونسته محمل معماری سنتی باشه در عوض پست مدرنیسم و کارای آدمایی مثل جیمزاسترلینگ یه جورایی تگه انگارانه تر و با انباشت ایده های مختلف واگشایی شده، این پتانسیل رو داره. بعد از اون بحث به هویت و زاحا حدید و ... کشید و الخ

 

            (2): جالب این جاست اولین انگیزه ی خوندن این کتاب و این که وقتی توی کتابخونه دانشکده دیدمش برش دارم همین دسته بندی تکه انگاری و یکه انگاری خودم بود که باعث شد ترجمه ی تحت الفظی کلاژ رو با "تکه انگاری" به معنی ای که در زهنم نقش بسته بود اشتباه بگیرم. گرچه همون طور که در ادامه نوشتم بعدا فهمیدم ارتباط معناداری بین تعبیر من و توضیحات نویسنده از واژه ی کلاژ (تکه انگاری) وجود داره و خلاصه حسابی این اشتباه ما مایه ی خیر و برکت شد.

 

(3): به نظرم در مدح خلیفه کاری یکه انگارانه و بعدی تلاشی برای تجربه ی یه کار تکه انگاری شده بود که از قضا درست مثل تجربه ی همون ترمم در طراحی معماری اولی بهتر از دومی از آب دراومد!




بازدید از موزه ی سینما و سناریویی از بلندهمتی چنددانشجوی معماری

تاریخ:دوشنبه 2 آبان 1390-12:35 ق.ظ

بازدید از موزه ی سینما

حدودا اوایل صبح (البته به وقت خوابگاه داخل = اذان ظهر) بود که یهو به سرمون زد بریم موزه ی سینما رو ببینیم با آقای دلبریان تماس گرفیتیم و یا علی به هوای این که شاداماد با خودشون پول میارن با یه کارت مترو !! راه افتادیم (توجه کنین که در این اقدام جسورانه ما فرض کردیم تهران خلاصه دیگه شهر الکترونیکی شده و...) . خلاصه از اون جایی که هرچی توی اینترنت گشته بودیم از موزه ی سینما یه آدرس (خ ولی عصر باغ فردوس!!) دیده بودیم فکر کردیم دیگه انقدر این مکان پربازدید و فعاله که همه می شناسنش راه افتادیم و رفتیم چهارراه ولی عصر. اون جا که رسیدیم اتفاقات جالبی افتاد شاید تلخ ترینش این بود که تازه فهمیدیم ای دل غافل   "دست ما کوتاه و خرما بر نخیل"  این جا بود که به چند حکمت پی بردیم یکی این که خیابون ولی عصر طولانی ترین خیابان خاورمیانه است دو این که مجموعه ای به این مردمی بودن رو باید همیشه بالابالاها جست و سومی هم مربوط می شه به مسجد ولی عصر آقای دانشمیر!!!

 

کانکسی به نام مسجد جامع ولی عصر(عج)

 بعد از این که فهمیدیم باغ فردوس یه جاهایی نزدیکای تجریشه تصمیم گرفتیم نماز رو توی کانکسی که به گفته ی پیشنماز از حدود 30-40 سال پیش مسجد اهالی محله (همون مسجد ولی عصر معروف) و اهالی از اوایل انقلاب دنبال ساخت یه جای درست و حسابی اند.

برگه ای روی برد این مسجد بی نهایت صمیمی نصب شده بود که پیش نماز مسجد رو با طرح مهندس نقره کار نشون می داد و خلاصه بخشی از مصاحبه ای بود که توی اردیبهشت 89 چاپ شده بود ما هم دنبال این جور سوژه ها!! رفتیم رو مخ پیش نماز که این ستون ریزی ها با این طرح جور در نمیاد و طرح عوض شده و ... که کاشف به عمل اومد بنده ی خدا خودش خبر داره و البته ناراحت که چرا با ما مشورت نشده و قبلش به ما خبر ندادن و ... راستش رو بخاین موقعی که با دلبریان رفتیم سایت پروژه رو ببینیم یه جورایی کوتاه اومدم که این کار دانشمیر درسته چون اولا سایت پروژه خیلی خیلی نزدیک تاتر شهر بود و در هر صورت طرح مهندس نقره کار عملی نبود و دوم این که دوست داشتم با ساخت این ساختمون جدید به قول خود دانشمیر یه تغییری توی وضعیت معماری بده حداقلش این بود که چالش بر انگیز بود و یه کم به معمارای سنتی پرست ما فهموند که اگه زود تر راه حلی برای معماری معاصر بر مبنای هویت قدیم ارایه ندن جامعه برای همیشه منتظر پاسخ نمی شینه و چه درست چه غلط یه راه رو انتخاب می کنه. اما وقتی رفتم و دیدم نمازگزارا و اهالی محل نه در جریان بودن و نه در طراحی جدید لحاظ شدن جدا غاطی کردم مردمی که به نظر می رسید به خاطر وضعیت پارک دانشجو و داستان هاش و البته برای بعضی ها هم حتی خود تاتر شهر دنبال یه پایگاه وجودی برای خودشون می گشتن حالا نادیده گرفته شده بودن و این اصف بار بود...

 

تصاویری از پیشرفت پروژه مسجد جامع ولی عصر-پارک دانشجو

 

و اما موزه ی سینما

 

خلاصه بعد نماز راه افتادیم و با brt خودمون رو به موزه سینما رسوندیم چشمتون روز بد نبینه که ورودی برای دانشجو ها 1200 تومن بود و البته اگه می خواستین عکس هم بگیرین 3000 تومن باید مرحمت کرده باشین. آقای دلبریان هم که روی ما حساب کرده بودن و ایشون هم با 500 تومن پول نقد و مقادیر متنابهی کارت های الکترونیکی تشریف آورده بودن این جا بود که یهو دو تایی به شدت احساس کردیم اصلا نمی تونیم با محیط ارتباط برقرار کنیم چقدر معماری اش فرادستیه و از این دست تعابیر ... یه ساعتی که گذشت و رفتیم و از عابر بانک پول گرفتیم البته وضعیت فرقی نکرده بود (یعنی تلویحا یادتون باشه این حس بیگانگی با فضا اصلا ربطی به جیب خالی ما نداشت!!) از شوخی که بگذریم این موزه انقدر  ارتباط عمیقی با مردم بر قرار کرده بود که به گفته ی نگهبان (که حالا دیگه با هم رفیق شده بودیم!) حتی بعضی اوقات همسایه ها هم بعد این همه سال نمی دونن این جا چیه؟؟


فضای داخلی موزه به حق موزه بود یعنی خیلی خیلی موزه بود!  اصلا یکی از دلایلی هم که باعث این جدایی شده بود هم همین بود تنها چیزی که باعث می شد نگاه کردن عکس ها، پوستر ها و ادوات سینمایی از عهد ناصرالدین شاه جذاب باشه فقط یه چیز بود و اون هم این که لا به لای عکس ها ئ فیلم ها یاد بچگی هات و فیلم های قدیمی ای که دیده بودی می افتادی همین!! انگار نه انگار که سینما به تعبیر خیلی ها مردمی ترین هنر هاست! حالا به این ها اضافه کنین جای نامناسب موزه و البته قیمت بلیت ورودی رو در مقایسه با سایر موزه های داخل تهران.

کل مطلبی که دستگیرمون شد این بود که سالن اول در باره ی بازیگری و کارگردانی و ... توضیح داده بود و البته کنار هربخش مثلا عکس شصت هفتاد تا از بازیگرا ، کارگردانا و  ... رو هم زده بودن به علاوه  یه چند تا پارتیشن 2*4 متری که اعلان ها وپوستر اولین فیلم های ایران رو به نمایش داده بودن مابقی فضاها هم درست شبیه این گزارش بود که من فکر می کنم این متن خیلی پر آب وتاب تر از چیزی که واقعا اون موزه بود توصیف کرده خلاصه به نظرم گرچه بی ثمر نبود رفتنمون اما اگه همون گزارش رو بخونید هم ضرر نکردین!

گزارش فضاها: http://www.cinetmag.com/ShowArticle.asp?Article=424

گزارشی کمی پرآب و تاب تر و البته جالب توجه: http://www.cinetmag.com/ShowArticle.asp?Article=424

نتیجه ی اخلاقی این سفر ما هم یه چیز سلبی از آب در اومد این که طرح سه ی ما اصلا نباید شبیه موزه ی سینمای موجود باشه!




در باب استعلای زبانی / کلامی

تاریخ:یکشنبه 1 آبان 1390-06:05 ب.ظ

نمی دونم از کی و چه تاریخی اما امروزه زبان شناسی باعث گسترش و فهم عمیق تری در برخی رشته ها شده مثلا در همین معماری. نکته ی جالب این جاست که زبان به عنوان ابزار تفکر تلقی میشه و همین موضوع هم باعث شده دیگه از اون تعاریف خاص از مثلا "استعاره" که بهش فقط به عنوان ابزار زیبایی افرینی نگاه می شد خبری نباشه خیلی اطلاعات خوبی در این زمینه ندارم اما یه کتاب خوب اخیرا دستم رسیده و تازه شروع کردم به خوندنش حداقل با یه ورق زدن کلی کتاب و  خوندن مقدمه اش شاید راحت دست ادم بیاد که از این نگاه (زبان شناسی نو البته اگه تعبیر درستی باشه!) استعاره محدود به همون استعارات ادبی خاص کتابای ادبیاتمون نمیشه مفهومش گسترده و تر وانواع و اقسام مختلفی میشه که روزانه (بدون این که توی ادبیات استعاره حساب شن) کلی ازشون استفاده می کنیم این نگاه و این گسترش مفهوم استعاره و  ... معلول نگاه عمیق و از منظر کاربرد این استعاره توی روند تفکر و ... حاصل شده (حداقل اون قدری که من دستم اومده!)

البته این چیزایی که گفتم فقط برای ورود به بحث اصلی نوشتمه و غرض از این همه اسمون ریسمون بافتن چیز دیگه ایه. موضوع از روزای اولی دوران دانشجویی شروع می شه وقتی که برای ثابت کردن چیزایی که برات بدیهی بود باید دو سه ساعت بحث می کردی این جاها بود که برام یه سوال بزرگ پیش اومد اونم وقتی که می دیدم بعضی ادما با وجود این که خیلی هم حرفشون منطقی نیست خیلی راحت همچین حرفشونو ممی زنن که خلاصه ناکوت می شی! البته ته دلت راضی نمی شه احساس می کنی این حق مطلب نبود و بعد اون با خودت کلی کلنجار می ری که چهار تا جمله ی تاثیر گذار ببافی و منظورتو بفهمونی ... خلاصه زیادطولانیش نکنم آخر سری ما بعد دو ترم فهمیدیم مرد مناظره کردن نیستیم فهمیدم بحث کردن یه توانایی هایی می خاد که تو ما نبود یکیش این که مفاهیمی که توی ذهنت بود رو صورت بندی کنی و با زبان به طرف منتقل کنی. این جاست که تازه می فهمی بعضی موقع ها باید با چیزایی مفهوم توی ذهنتو ادا کنی که ته دلت خودتم قبول نداری خلاصه هدف وسیله رو توجیه می کنه! نمی گم همه این جوری بودن ولی برای من سخت بود که با حق، حق رو اثبات کنم. و تازه می فهمم چه قدر این جمله برای یه آدم فخره که "المعلن الحق بالحق" (جمله ای که امام علی درباره ی پیامبر گفتن) یعنی علاوه بر این که حق می گه از راه حق به حق می رسه. برای من لازمش این بود که اول بشم یه گرگ گرگ بعد بیام انقدر تسلط رو زبان داشته باشم که مفاهیم توی ذهنمو ببرم توی جملات. یه جورایی مثل معماری سنتی و مدرن یه آدمی مثل سیحون اول توی معماری سنتی یلی می شه بعد حالا میاد ... الیته شاید مثال بهترش شعر نو برای نیما یوشیج باشه!                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                        




بیانیه ی نمیدونم چند سرندخان - منتشرشده در تلنگر بهمن 89

تاریخ:دوشنبه 15 فروردین 1390-05:14 ب.ظ

 بیانیه ی شماره ی نمیدونم چند سرند خان

(منتشر شده در تلنگر حدود اسفند ماه دانشگاه علم و صنعت که البته به نظر خودم به اندازه ی اولین طنزم در همین نشریه خوب درنیامد!)

درود بر ملت بزرگ ایران و فرزندان آریایی کوروش بزرگ چه عرض کنم که جای حرف و سخن از خود گفتن نیست اما به جهت این که جمعی زیاد زیاد از ما تعریف کردن و در خاستیدند که در انتخابات آتی این مملکت شرکت جویییم و مملکت رو از این وانفسا نجات بدیم ما هم قبولیدیم که نشیم مصداق اون ضرب المثل قدیمی که گربه را گفتند فضله ات به درمان شاید خاکش کرد!

پس ما هم عزممان را از گوشه و کنار جمع نمودیم و قلم در دست گرفتیم تا شما عزیزانمان را از فیوضات خویش بهره مند کنیم جانم برایتان بگوید اول طرح ما برای برون رفت از این بدبختی و فلاکت که مردمان کهن سرزمینمان را گرفته طرح اشتقال است من کار ندارم به این که حالا ما الانه چقدر اشتقال زاییدیم یا ... یعنی راستش را بخواهید اصلا به آمار بیمارستان های این مملکت ایمان ندارم ولی خوب ببینید الان هزاره هزاره ی سوم پیشرفته! دیگه دوره ی قبل مدرنیته و ... گذشته عمو جان! که بیای بگی من می خام شغل بپا کنم و بعدشم چندتا جوون زبون بسته رو ول کنی توی زمینای لم یزرع که یالا حالا شما باید از این خراب مانده روزی خدا تومن گندم در آری!

 

ببینین یکی از دوستام همیشه یه ضرب المثل رو تکرار می کردکه حسابی حکایت حال بعضی از این روسای مملکتی مونه؛ این جور وقتا می گفت "به زمین سفت که (گلاب به روتون!) کارخرابی کنی می پشکه روت (=بر می گرده رو(ی) خودت)"

حالا هی بیا بگو من می خام فلان قدر اشتغال زایی کنم بعد نتونی، بشی سکه ی یه پول و هر ننه قمری بشینه برات صفحه بذاره. عزیزجان! به خدا راهای راحت تر و کم هزینه تری هم از این راه حل های مثل تویی هست ...

ولش کن! به ما چه؟! ما اهل عملیم نه اهل نقد و بحث سر دیگرون!

خدا بیامرزه عمو جان تافلرمو یه شب لب ساحل نشسته بودیم بحث سر موج سواری و اینا شد خلاصه کنم ته بحث به این نتیجه رسید کتاب معروفشو بنویسه و این چند تا موج تاریخی رو برا ملتای جهان سومی توضیح بده به قول خودش کشاورزی صنعت و سومی هم فناوری اطلاعات! این که چرا این خاطررو گفتم رو می فهمین عجله نکنین!

و اما برنامه های آتی بنده!

ببینید ما برای این که اشتغال بزاییم و لاستیکای توسعه رو به حرکت وادار کنیم یه راه بیشتر نداریم اونم بازگشت به آموزه های عمو تافلر منه! قبل هر چی لازم می دونم حرفای عمو تافلرمو دوباره توضیح بدم. ببینین دوستان موج اول که اومد همه ی ملل مترقی رو نمدار کرد یعنی خیلی هم مالی نبود! ولی دومی هر چی عالم و آدم بود رو خیسوند حالا هم که جهان تو گیر و دار موج سومه ما هم باید به تاسی از  همه بریم برنامه هامون رو این جوری تنظیم کنیم نه این که گیر بدیم به دو تا موج گذشته و هی بیایم از کشاورزی و صنعت حرف بزنیم هی وام بدیم و  با هزار هزینه پول نفت رو برا ساختن کارخونه حروم کنیم. چرا؟ چون این کارا رو دول غربی و مترقی همه طی کردن و دیگه لازم نیست ما این همه راه رو دوباره بریم تهشم بهمون بهتون بزنن که آقا مهندسی معکوس کرده و قص علی هذا ...

توجه کنید! حالا هنوز هیچی نشده با این نظریه کارمون خیلی راحت تر شده اولندش که حساب شرق و غرب کشور که معلومه چون اون جاها اصلا دریا نداریم که موج بیاد یا نیاد می مونه جنوب کشور که اون هم انقدر هوا گرمه و آفتاب می زنه تو مخت که هنوز موج به دریا برنگشته همه چی خشک می شه پس تمرکزمون رو باید بذاریم رو شمال کشور به علاوه سه چهارتا جا مثل چابهار و کیش و قشم یعنی جاهایی که شاید به خاطر رطوبت هوا موجای تمدن بتونن بمونن. موج سوم موج فناوری اطلاعاته دنیا روی اینترنت و ماهواره و ... می چرخه پس اولین کار من اینه که هرچی می تونیم آنتن ماهواره و سایت و وبلاگ راه اندازی کنیم و بفرستیم به همون مناطق مناسب که گفتم تا لوازم ورود به قافله ی تمدن رو برا خودمون فراهم کنیم بعد چی؟!

بعدش اینه که از اون جایی که کار و بار انتقاد و آیه ی یأس خوندن الان توی مملکت ما سکه است پس ما میایم برای جوونامون سوژه درست می کنیم!  البته بگم که حق کپی رایت رو هم رعایت کرده باشم. جونم واستون بگه این طرح ما 7-8 سالی توی این مملکت جواب داده ولی حیف که زمونه عوض شد خوب اون موقعها هر مسئولی موظف بود هفته ای یکی دوتا شایعه درست کنه نمی دونم چند نفر رو ببره اون ور آب کنفرانس بدن چهار نفر مجلس رو بالا پایین کنن یکی دیگه از فقدان آزادی بگه اون یکی ترور شه و قص علی هذا ...

خوب این وسط حساب بقیه مملکت هم معلوم بود دیگه! هرکی هر جا بود باید می نشست این و اون رو نقد می کرد می زد سر و کله ی اون یکی و ...

 

بله؟ بله! خودمم می دونم دیگه این چیزا به مزاج جوونای ما خوش نمی یاد تازه این کار نیاز به نیروهای متخصص و دوره دیده ی اون ور آبی داره که متاسفانه بعد انتخابات همه رو چپوندن تو هلفتونی به خاطر همین هم من نظرم اینه که حالا که بحث کوچیک کردن دولت هم رو(ی) بورسه. پس بدیم از دم همه ی وزیر وزرا رو اخراج کنن می مونه خود این یارو که یه بیل و کلنگ بهش می دیم بره  هر جا خاست جاده درست کنه سوله هوا کنه و ...

چی؟ پس بقیه مملکت چی کنه؟ خوب معلومه بقیه وظیفشون اینه که هر کاری این آقا کرد رو نقدش کنن، بزنن تو سرش! هر جا رو هم که کلنگ زد وضو بگیریم شروع کنیم بد و بیراه گفتن تا زمین بخوره. این جوری مشکل اشتغال جونامون هم حل میشه و هم این که رطیس جمهور محبوب شما (سرند خان!) می تونه به کارای مهم تری مثل ... برسه. خوب تا برنامه های بعدیم امیدوارم حسابی به حرفام فکر کنین.

سرند خان محبوب العامه




راستی مه واره خانم خوبی است - منتشر شده در نشریه ی تلنگر بهمن ماه دانشگاه علم و صنعت

تاریخ:دوشنبه 15 فروردین 1390-05:04 ب.ظ

راستی مه واره، خانم خوبی است!

(این طنز حدودا بهمن ماه در نشریه ی تلنگر به چاپ رسید گفتم بد نیست اولین تجربه ی طنز اجتماعی ام رو این جا بذارم دقت کنید که در زمان نگارش وقایع خاصی مثل اعدام چندنفر از اشرار در شیراز (که به شدت از رسانه های غربی مورد حمایت قرار گرفتند و حسابی آن موقع در بوق و کرنا شدند!)  و چندین موضوع دیگر در فضای اجتماع مطرح بود که سعی کردم در متن بازنمایی داشته باشد.)        

 

    درود بر سرند جان راستش را بخواهی تازه به بعضی معانی پی برده ایم. خراب بماند جهان سوم که ما را عقب نگه می دارد آدم جهان سومی به خصوص که این وسط مسط ها هم باشد خیلی بی کمال بی معرفت می شود واضح تر عرض کنم آدم های این جهان دو از جناب دور از جناب؛ ....( بی ادبی می شود جان من بی خیال شو! نمی شود؟ ... باشد!) حیوان درست و حسابی است!

ما این جهانی ها تا به مدد ظواهر تمدن و فرحنگ مثل اینترنت و ... از آن طرف آب اوضاع این ور آب را ندانیم اصلا عمرا سیصد چهارصد سال دیگر هم به دربازه که چه عرض کنم درهای بسته ی تمدن هم نمی رسیم! همین اویارقلی همسایه دیوار به دیوارمان که تازه از تهران برگشته شب جمعه ای که دور هم جمع شده بودیم و فک و فامیل از هر دری الا در تمدن و فرحنگ سخن می راندند (بی ادبی می شود یادم رفته بود بگویم علاوه بر همه ی آن چه ارض کردم ما شهرستانی ها عادت به این قبیل مراسمات دست جمعی هم داریم که امید وارم در طرح های چندساله ی غرب برای توسعه ی ما جهان سومی ها ما را از آن ها هم خلاص کنند)

 داشتم می گفتم خلاصه اویارقلی در گوشی نمی دانم از خوش بر و رویی (االبته به چشم خاهری) به نام فکر می کنم مه واره خانم می گفت به جز آن قسمت هایی که به علت شرم حضور که این هم از مشکلات بزرگ جامعه ی ماست نمی توانم عرض کنم اویارقلی می گفت این مه واره خانم می گفته چند وقت پیش در سیستان سر عطسه ی بزی، صاحب مال در جا سر بز را بریده گزاشته کف سمش!(نفله وای به حالت این رو که نوشتم بولد نکنی!!) حالا شما خودت قضاوت کن سرند جان!!!!! ریش و قیچی هم دست خودت ما جهان سومی ها کجا آن ها کجا؟ ما از سبح تا بوغ سگ از تلویزیون جه می شنویم ؟ آن ها چه؟! مثال اتمش همین نامه ی بالا را خاندی؟ (البته ما که هنوز نخاندیم! چون اسولا ما ها که برای نشریه ی وزینتان نامه می نویسیم چند نفریم! یعنی اصلا هم همدیگر را نمی شناسیم) ولی جان من خودت قضاوت کن ما باید از صبح که تلویزیون را روشن میکنیم باید بشنویم فلانی را اعدام کردن و فلان کشور را زدند و ... آن ها چه؟ چه قدر کمالات دارند این ها که سد سال پیش از این خبرها پخش می کردن و هالا به جایی رسیدند که حتی  حقوق معوقه ی حیوانات را  هم می دهند !

و اما ما هنوز درگیر همان سه چهار جوان مظلومیم که به خاطر یک لقمه نان شب رفته اند پی قاچاق کالا هالا فرضا در این بین یک چند ده نفری هم از این دهاتی های بی فرهنگ کشته شده باشن.

تو را به کانت قسم! درست است ما این ها رو جلوی چشم مردم شیراز به دار بکشیم خوب چند سالی بروند زندان کار فرهنگی رویشان بشود به خدا قسم این ها فردا روزی متحول بشوند می روند به جای مواد مخدر از آن طرف مرز سی دی و کالای فرهنگی وارد می کنند بلکن این مردم نادان و بی فرحنگ آن منطقه هم قدری فرهنگ بدانند و قدر این جوانانشان را بدانند.

 

راستی سرندجان یادم رفت سبب این که این بار به جای س ل ا م گفتم درود هم بدان و به مردم هم بگو : ) اویارقلی می گفت به توصیه ی مه واره خانم مردم شهر همگی و دسته جمعی دیگر از این کلمه استفاده نمی کنند تا همچین با این حرکت اعتراضی بگویند ما عرب نیستیم! که انسافا عرب جماعت این طور که مه واره خانم برای فارسی زبان ها می گفت عجب جانوری است.! ما هم که از قدیم عرب نبودیم یعنی فکر می کنیم مه واره خانم می گفت اولش ما ها همه از نژاد عبری بودیم بعدن که اسلام آمد ما را عرب کرد شاید هم موقعی که حیتلر کل جهان را که آن موقع یهودی بودن می سوزاند ما ها زورکی و از روی فراستی که در غیر نژاد عرب است گفتیم ما عربیم البته به نظر من اشتباه کردند قدمایمان! آخر این طوری ریختند قوای متفقین و متحدین دخلمان را آوردند ولی اگر می گفتیم فارس زبانیم که همگان مطلعند غرب چقدر ایرانی دوست است و ...

 

مایکل فرحنگمدارظاده-دکتری افتخاری زبان و فرحنگ فرهنگ فارسی


چرند و سرند اندر احوالات شهر جدید پرند! - چرکنویس برای ساباط آذرماه

تاریخ:دوشنبه 15 فروردین 1390-04:48 ب.ظ

چرند و سرند اندر احوالات پرند !

(این طنز نوشته بعد از بازدید سال گذشته ما از شهر جدید پرند بود که به اتفاق دکتر عظمتی و در قالب درس ساختمان 2 انجام شد. قرار بود این طنز در نشریه ساباط (دفترفرهنگی دانشکده معماری علم و صنعت به چاپ برسه که قسمت نشد تصمیم گرفتم این جا بذارمش!)

ای فرانک لوید رایت که اسمت را گذاشتی معمار ! یعنی که مثلا به روی زمین کسی بهتر از تو معماری نمی داند .اگر تو واقعا معماری ، پس چرا گفتی :«معمار بایستی پیامبر باشد ....» یه پیامبر با مفهوم واقعی کلمه اگر قادر نباشد حداقل ده سال جلوتر را ببیند نمی توان او را یک معمار نامید  و در معنای این خزعبلات دراز دراز کاغذ سیاه کردی .

از این حرف تو همچو در میاد که اگه معمار پیامبر نباشه باید دیگه بره از گرسنگی بمیره ! حالا فکر کردی معمار پیامبر نباشه پیزی می شه ، آسمان به زمین میاد ؟؟؟!!مردم بی خانمان می شن؟؟؟!

بارک الله  به عقل و فهم  تو !! بارک الله به فهم و کمال تو !!!

این همه معمار و مهندس مشاور هست هرکدومشون به قاعده ی کل رعایای مملکت تو آدم سیاه کردن ! حالا چیزی شده ؟!

حالا کسی جرات کرده بگه تو معمار نیستی ؟؟! نه که نه ! تازه عزیزترم شدن ! حالا به من حالی کن ببینم معمار حتما باید پیامبر باشه ؟!! اصلا مسلمانی حالیش نباشه خیالی هست ؟؟

این آخر بارت باشه از این دست چرندیات می نویسی ها!! دستت رسید ؛ به اون ویلیام موریس هم بگو روش رو کم کنه ! اونم مثل خودت آدمی شده ! شنیدم  گفته معماری عبارت است از مجموعه تغییرات و تبدیلات مثبتی که هماهنگ با احتیاجات بشر علم می شه و فقط صحراهای دست نخورده از اون مستثنی هستند .

ای بر پدرت لعنت !فکر کردی خیلی هنر کردی فکر کردی آپولو هوا کردی؟ مرد حسابی فکر کردی اخه این چه حرفی بوده زدی ؟! هی هی آفرین به این عقیده  آفرین به این عقل و هوش ! عزیز من گیرم از اوضاع معماری ما خبر نداشتی، از خودم  می پرسیدی ، می بردمت یه توک پا همین پرند خودمون ،گوش شیطان کر ! عمارت سه چهار طبقه  ای می دیدی هوش از سرت می پرید .شمایل مثل ماه  شاخ شمشاد که به آفتاب می گه تو نیا که من در بیام .آدم اینجا به بعضی ملاحظات در صنعت خدا حیران می مانه حالا بگو ببینم این جا هم معماری هست یا نه ؟

حکما می خوای مثل اون رفیقت هانس هولاین بگی که بله !!! همه معمارند و همه چیز معماری ! که بی ادبی میشه یه کم بده برا دو تا تون سرخاب پنبه ای و اسپند  با دو تا پشگل دود کنن !!! عجب زمانه ای شده خود من چند هفته پیش به اتفاق عظمه الاساتید دانشکده رفته بودیم آن جا چه معماری ؟ مرد حسابی اگه یه بنّا پیدا می کردیم که الان طرح یک مان را نعوذ باا.... نمی پرستیدیم!

هولاین جان از چانه زدن مفت چه در می آید ؟ به قول تهرانی ها پر گفتن به قرآن خوشه ،آدم که پر گفت از چشم و رو می افته ! بذار جام سفت بشه خودم از طرف دفتر دعوتتان می کنم بیاین اینجا یه سر تا پرند بریم و برگردیم

زیادت حرف نیست  باقیشم غم خودت کم !




وقتی چرندیات رفع توقیف می شود - منتشرشده در ساباط اسفندماه

تاریخ:دوشنبه 15 فروردین 1390-04:37 ب.ظ

 

وقتی چرندیات رفع توقیف می شود!(1)

            "چرند رو که ما می گیم سرند هم که دور از جان شما دم دستی ترین ابزار کار هر عمله بنایییه! چه برسه به معمارا !!پس الکی به ما خرده نگیرین که چرندیات می گیم. گفتیم که! زحمت سرند کردنش با شما! (2)

 

چرند و سرند دو: ترم نامه

در همه ی ممالک رسم است آخر ماهی، سالی چیزی که می شه وقایع عمده ی آن چند وقت را بنویسندالبت جهت تذکار؛ ما هم گفتیم بد نیست این آخر ترمی نقبی بزنیم به ما وقع این ترم بلکن ترم آتی به غیر بگذرد!

خلاصه می روم سر اصل مطلب چون امسال به تقویم ترکی روی ببر می چرخداز بابت ببر های مملکت که خیالمان راحت راحت بود، مانده بود هدفمندی که آن هم خدا را شکر به حال ما که هر شب کباده کش صف اضاف خوابگاهیم دخلی نداشت. و اما می رویم سر اصل مطلب؛  این ترم دولت و مجلس عجیب ساختن برای کندن ریشه ی جماعت طلبه و دانشجو! معروفه که "گفت نخور عسل و خربزه به هم نمی سازن! نشنید و خورد. یک ساعت دیگه یارو رو دید مثل مار به خودش می پیچید. گفت: نگفتم نخور،این دوتا به هم نمی سازن! گفت: فعلا که خوب با هم ساختن تا منو از میون بر دارن!". من می خوام اولیای دولت رو به عسل و روسای ملت رو به خربزه تشبیه کنم حکما خبر دارین در مدح هر کدوم کرور، کرور مطلب نوشتن! اما تقصیر ما چیه که این دفعه دوتایی ساختن(پیوند) تا ریشه ی  ما رو بزنن. الغرض خبر دارین این ترم قرار بود بریم بورس و قیمت گذاری شیم اما چه حیف که بعض این دهاتی های دانشگاه نذاشتن ملت پله های ترقی رو طی کنه! (پیوند) و هوارداد راه انداختن و باقی رو هم که خودتون بهتر می دونین، آخر سری هم نفهمیدیم بالاخره چی شد؟ تصویب شد یا ...

هم در این ترم بودکه خبر رسید مکتب مفید الاساتید در درس تنظیم شرایط از قلت طلاب به مجلس ختم بدل شده، حالی که ترم قبل به سبب برنامه ی جامع دولت کریمه ی دانشکده به بازار شام شبیه بود البت عده ای از علما و فضلای دانشکده که الانه عیال وار و صاحب منصبن گفتن چیز جدیدی نیست و غرض پی بردن به حکمت بالغه ی فراز و نشیب روزگاره! ما که تازه قدم رنجه فرمودیم به این ملک خبر نداریم از قدیم هم این طور بوده یا نه؟! اما باقی دروس هم تعریفی نیستن همین مبانی نظری ترم قبل عکس تنظیم شرایط! و قص علی هذا  تا دلت بخواد ...

از این هم بگذریم کههم در این ترم بودکه ساباطی به پا شد و در کمال وقاحت کمر بست به ساحت مقدس اساتید نقد بستن ما که بری بودیم و از اول هم گفتیم استاد مثلش مثل خدا معصوم و پاکه! اما خبط ما چیه که خودشون جرات نکردن ببرن این کاغذ پاره ها رو به اساتید نشون بدن بلکه اثری کنه آخر سری هم به خاطر همین کارهاشون بور شدن؛ بماندهم در این ترم بودکه سوله را به تیغ و کلنگ بستن و الحق و النصاف از این رو به اون رو شد! سبب حال طلاب جان عزیز هم آسانسوری به قاعده ی یک سال خرمن عرض و طول وسط یکی از کلاس ها سبز شد و اضافه بر این هم در این ترم بودکه دو طبقه ای به اموال غیر منقول دانشکده ضبط شد و گویا قراره مرکز تحقیقات رو هم به جهت تکریم فضلا به طبقه ی سوم انتقال بدن.

وهم در این ترم بودکه جمع طلاب ترم یکی از دست استاد ناراضی و همه یک به یک از ریاضی عاصی! همت نکردن حداقل یه چند خطی جزوه بنویسن و حسب شنیده های ما استاد غضب کرده و به خشم مجلس به آخر نرسیده از کلاس زده بیرون! می گن از نطق و فتقش احد الناسی سر درنمی آورده! خوب که چه؟ مگه ما که سالی و شاید 2-3 سالی بالاتریم چیزی تا حالا دستگیرمان شده که قرار باشه اساتید به شما برسانن. حکما هنوز به اوضای دانشگاه وقوف نیافتین که انقده گنده اومدین!

مطلب بلند شد! اگه دانشجو بودی که یک ترم آفتابی نشده بودی و الانه اعلم اوضای دانشکده ای! و اگه هم خدایی نکرده مثل ما بچه مثبت دانشکده بودی و هر روز این جا پلاس، بیشتر از این سرت رو درد نمیارم. باقیش غم خودت کم!

 

پای مبارک نوشت :

1: مجموعه ی حاضر با نام عمومی چرند و سرند، مجموعه ای است به زبان طنز و بر سیاق چرند و پرند دهخدا و البته دروغ نگفته باشیم گاهی هم ملغمه ای است از آن چه در صور اصرافیل یافتیم، اما مناسب حال دانشکده و مشکلاتش! امید که بتواند به قلم طنز راهگشا باشد.

 






  • تعداد صفحات :3
  • 1  
  • 2  
  • 3